تبلیغات
از روز اول دانشگاه تا... - فردین هنوز زندس...!!! :))
 
از روز اول دانشگاه تا...
شروع کن... یک قدم با تو؛ تمام گام های مانده اش با من...
 
 
چهارشنبه 9 اسفند 1391 :: نویسنده : Avinar

امرو یه اتفاقی افتاد که فک میکنم شنیدنش خالی از لطف نیست...

واسه برداشت حجم ترافیک یه منطقه با یکی از هم کلاسی هام بغل خیابون رو جدول نشسته بودیم،

همین طور از صبح زود نشسته بودیم و در بازه های زمانی مختلف روز تعداد اتومبیل های عبوری را ثبت مینمودیم و در تمام این مدت جوانان غیور این مرز و بوم نیز ما را از مشایعت و سخنان و تیکه های بی نظیر خود بهره مند می ساختند و تنهایمان نمی گذاشتند...

خلاصه احدی نبود که رد بشه و به ما دوتا تیکه نندازه... اوناییم که تیکه نمینداختن؛ ما رو سین جیم میکردن که واس چی از صب زود تا حالا نشستیم اینجا و داریم چی یادداشت میکنیم...؟!!! گمونم فک کرده بودن از صب نشستیم اینجا تا آمار منطقه رو دربیاریم و شب بیایم دزدی...!!!

شاید باورتون نشه ولی یکی از ماشینا رو 7 مرتبه شمردیم...!!! پسره (راننده ی اتومبیل مذکور) دوبار رد شد بهمون تیکه انداخت... دفه سوم اومده میگه "من بازم اومدم... منو شمردین؟!!!"  دفه بعدی اومده دیدم ماشینشو عوض کرده و میگه "هه هه من اومدم... ماشینمم عوض کردم... کدومو بیشتر دوس داری...؟!!!"  و سه با دیگه هم از همین چرندیات گفت و رد شد...

اون لحظه از صمیم قلب آرزو کردم کاش مجبور نبودم تو این سرما تو خیابون بشینم و میتونستم به اندازه ی این بیکار و سرخوش باشم...  آخه تو این گرونیه بنزین این چه حرکتی بود...

(دیگه بش عادت کردیم و دفه 7ام که رفت و برنگشت نگرانش شدم...!!!)

ولی جدا از شوخی واقعا تاسف خوردم که چرا یه جوون باید تا این حد بیکار و الاف در طول روز تو خیابون پرسه بزنه... واقعا خیلی دردناکه...

و حالا اصل ماجرا...

دیگه غروب شد و اذانم زده بود و هوا حسابی سرد و تاریک... و دیگه داشتیم از سرما میمردیم...

یهو دیدیم یه خانوم میانسالی که یه چادر گلدار سرشه با یه سینی تو دستش داره میاد طرفمون... بهمون سلام کرد و خسته نباشید گفت؛

گفت "دیدم خیلی وقته نشستین اینجا و دارین یه چیزایی یادداشت میکنین... گفتم حتما دانشجویین... هوا خیلی سرده واستون چای آوردم بخورین گرم شین...   خونه ی ما همین جاس، همین در آبیه... اگه بخواین میتونین بیاید داخل یکم استراحت کنین و گرم شین بعد بقیه کارتونو انجام بدین..."

از صب تا حالا انقد آدمای جور واجور دیده بودیم که اون لحظه این خانوم از نظرمون یه فرشته بود...  یه فرشته که با چاییش ما رو از انجماد حتمی نجات داده بود...!!! جفتمون هنگ کرده بودیم و چند ثانیه ساکت نیگاش کردیم...  انگار زبونمون قفل شده بود... نمیدونم از سرمای شدید بود یا حیرت زیاد...

تا اینکه بالاخره من از جام بلند شدم  سینی رو از دستش گرفتم و تشکر کردم...

"گفت اگه کمکی از دست منو شوهرم بر میاد بگین..." که بازم ازش تشکر کردیم و رفت خونشون...

تا بحال از خوردن یه لیوان چایی اونقد لذت نبرده بودم...  واقعا تنها چیزی بود که تو اون سرما دلم میخواس... (چون قبلش رفته بودیم دوتا از مغازه های نزدیک پرسیده بودیم هیچ کدوم نوشیدنی گرم نداشتن)

کار برداشتمون که تموم شد، وسایلمونو جمع کردیم و رفتیم زنگ خونشونو زدیم تا سینی لیوانا رو تحویل بدیم... خانومه با شوهرش اومد دم در و بازم دعوتمون کردن بریم داخل... واقعا که چه آدمای با محبتی بودن...

سینی رو دادیم و ازشون تشکر و خدافظی کردیم و به سمت خونه حرکت کردیم... و در تمام طول راه داشتم به اونا فک میکردم...

واقعا کمک بی منت به این میگن... کسی که یه لطفی میکنه؛ بدون هیچ چشم داشتی...

شاید از نظر شما اینطور نباشه و بگین چایی دادن که دیگه چیزی نیس... ولی تا جای من، و تو اون موقعیت نباشین ارزش و لذت اون یه لیوان چایی رو درک نمیکنین...

براشون آرزوی سلامتی و خوشبختی میکنم و هرگز این ماجرا رو فراموش نمیکنم...

و واقعا خوشحالم که هنوزم همچین موجوداتی روی زمین وجود دارن و مث بقیه تنها عنوان "آدمیت" رو به یدک نمیکشن...





نوع مطلب : درباره خودم و دلم، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


چهارشنبه 18 مرداد 1396 08:49 ق.ظ
I have been surfing on-line more than 3 hours these days, yet I by no means found
any interesting article like yours. It is beautiful worth sufficient for
me. Personally, if all website owners and bloggers made good content material
as you probably did, the internet will be a lot more helpful than ever
before.
پنجشنبه 24 فروردین 1396 02:43 ق.ظ
Yesterday, while I was at work, my sister stole my apple ipad and
tested to see if it can survive a twenty five foot drop, just so she can be
a youtube sensation. My apple ipad is now broken and she has 83 views.
I know this is entirely off topic but I had to share it with someone!
پنجشنبه 17 اسفند 1391 05:38 ب.ظ
نه با اون پسره که هی رد میشده:دی
Avinar فک کن یه درصد...!!!
یکشنبه 13 اسفند 1391 08:36 ب.ظ
dus mishodi khob:D
Avinar با کی...؟!
با اون خانومه که واسمون چایی آورد...؟!!! :)))))))))))))))
شنبه 12 اسفند 1391 11:35 ب.ظ
:)))))
جو نده شوخی بود :|
Avinar جو ندادم... جواب دادم...!!! :))))
شنبه 12 اسفند 1391 02:51 ب.ظ
الان خواستی بگی خیلی دافین؟ یا چی؟ :)))))))



ولی آدمای خوب هنوزم هستن
Avinar آره خو... دقیییقا...
اصن این همه نوشتم که فقط همینو بگمااااا...!!!
این که به صورت کاملا اجباری از صب تا غروب نشستیم تو سرما تا جوونای سر به راه این مملکتو از راه به در کنیم...!!!
آخه چرا به فرعی ترین وجه قضیه فک میکنی برادر من...؟؟؟!!!
من میگم داشتیم سگ لرز میزدیم؛ تو میگی بدوش...؟!!!
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر


درباره وبلاگ


توجه...توجه...
شما وارد یه فضای دوستانه شدین تا حرفای مارو بشنوین و اگه.... اگه دوس داشتین نظر خودتونو بذارین.
فقط دوستای با معرفت و باحال که ثابتن لینک میشن؛ پس لطفا از راه نرسیده با خوندن آخرین پست نگین همه ی وبتو خوندم قشنگ بود لطفا بلینک!!
بعد از یه مدتی شما خود بخود لینک میشین؛ حتی اگه مارو لینک نکنین. :))


مدیر وبلاگ : صبا
نویسندگان
صفحات جانبی
نظرسنجی
در چه محدوده سنی هستی؟










در چه محدوده سنی هستی؟










جستجو

آمار وبلاگ
کل بازدید :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
تعداد نویسندگان :
تعداد کل پست ها :
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :