تبلیغات
از روز اول دانشگاه تا... - "یک روز بدون همراه"
 
از روز اول دانشگاه تا...
شروع کن... یک قدم با تو؛ تمام گام های مانده اش با من...
 
 
چهارشنبه 21 فروردین 1392 :: نویسنده : Avinar

آقا امروز از اولش یه روز عجیب بود...

8صب کلاس داشتم و صب یه خرده دیرم شد و با عجله آماده شدم از خونه زدم بیرون و سوار تاکسی شدم که برم دانشگاه...

و در جریان هستین که این جور مواقع؛ زمین و زمان دست در دست یکدگر داده تا اوضاع را خراب تر از وضع موجود نمایند...!  نمونش این که کلید درو فراموش کنی یا این که دو ساعت باید وایسی تا تاکسی بیاد و... و امروز منم از این قضیه مستثنا نبودم و...

خلاصه بالاخره رسیدم سر کلاس و یهو دیدم گوشیم همرام نیس...!!!

چشتون روز بد نبینه...  ازین اتفاقا واسم زیاد میفته و خیلی پیش اومده که تو هر کلاس یا مغازه و ... گوشیمو جا بذارم...  ولی امروز ترسیدم و فک کردم گوشیم افتاده تو تاکسی...

فک میکنم یه سکته ناقص زدم تا اینکه بالاخره سعی کردم یه خرده خونسرد باشم و فک کنم کجا ممکنه باشه...

بعد تازه یادم اومد که امروز صب اصن گوشیمو برنداشتم و تو خونه جا گذاشته بودم...!!!

(آلزایمر زودرس که میگن همینه ها... این زندگی دیگه واسه آدم حواس نمیذاره که...!!!  )

خلاصه بالاخره غروب برگشتم خونه و یه نیگا به گوشیم انداختم...

کلی پیام و تماس بی پاسخ...! حتی کسایی که سال به سال احوال آدمو نمیپرسن امروز زنگیده بودن...!!!

و از همه بدتر اینکه خونوادم خیلی نگران شدن که حدوداً 10 ساعت جواب تلفنمو نداده بودم... آخه تا حالا سابقه نداشت...

همیشه همینجوریه هاااا... کل روز گوشی کنارم باشه کسی احوال نمیپرسه...  فقط کافیه یه ساعت حواسم بش نباشه، بذارمش رو سایلنت، سر کلاس باشم یا اینکه برم یه دوش بگیرم... همین موقست که کل عالم و آدم سرازیر میشن و کلی پیام و تماس بی پاسخ...

اصن این دیگه یه قضیه ثابت شده تو زندگیمه...!!!

(راستی این فقط یکی از اتفاقات امروز بود.... میگم که؛ کلا روز عجیب و غریبی بود...!!! )

 

* آوین نوشت: راستی به اونایی که فک میکنن نمیشه حتی یه لحضه بدون تلفن همراه دووم آورد بگم که این یه تفکر اشتباهه...  من تقریب